شما در نهایت داری چه می کنی در زندگی؟ قرارت با خودت چیه؟ شاید مثل معلم دوره دبیرستان ما فکر می کنی که یه بار وسط دو تا بحث سنگین ریاضی ورداشت گفت : ببینید بچه ها! لذت دنیا توی چهار تا چیزه. خوردن و خوابیدن و شاشیدن و یه چیز دیگه که حالا بعدا خودتون می فهمید. محمود نامی از ته کلاس گفت: آقا ما بگیم چیه؟ ما بگیم؟...
قاعدتا زندگی نباید اینقدر چیز مبتذلی باشه. و با این وجود برا خیلی ها هست. اما یه خورده جدی تر نگاه کنیم. بر مبنای یکی از مدل های فکری که من بیشتر می پسندم اصولا شما چهار تا بال برای اینکه بخوای به عنوان یک انسان پرشی به سمت کمال داشته باشی داری.این کمال هم آقا کمال آبدارچی اداره نیست. این بال ها عبارتند از علم و فلسفه و دین و هنر. حالا کاری که ما می کنیم در زندگی برا بالا رفتن استفاده از ترکیبی از این چهار تا هست. یعنی از هر کدوم یک مقداری. اما در نهایت آدمی روی یک حدی باهر کدوم از اینا می ایسته و ممکنه با یکی بیشتر بالا بره.و اگر قراره به عنوان آدم کاری کنی یا چیزی بشی با همین چهار تا باید انجامش بدی. در ضمن ورزش رو یادم نرفته و هیچ آدمی از شترمرغ سریع تر نیست و رقص رو هم یادمه و بوقلمون بهتر می چرخونه. ما اینجا راجع به اختصاصی های رشته آدم شدن حرف می زنیم نه عمومی حیوانات.
در مورد فلسفه - که الان ما هم داریم مثلا حرف فلسفی می زنیم- نکته مهم اینه که هیچ آدمی بدون فلسفه نیست. منظور هم اصولا بخش علم گونه فلسفه نیست. منطور اندیشه ورزی هست. چیزی که همه آدم ها بهش کم و بیش مشغول هستند و وجه تمایز آدم و حیوانات هست. آدم بیسواد باشه یا روستایی باشه یا مال دهه بیست هجری باشه و هر خر دیگر فرقی نداره. آدم به صفت آدم بودنش یک فلسفه ای داره و مدام هم با توجه به همه انواع تجربه هاش این فلسفه رو کامل می کنه. نکته اصلی این هست که سه تای بقیه در نهایت قراره این یکی رو تقویت کنن.انگار که اونا پر هستن و این بال. یعنی آدمیزاد چیزی بیشتر از حد فلسفی خودش نیست. حتی اگر طبقات موجودات از جماداتی مثل سنگ به درخت و حیوان و بعد انسان می رسه، بین خود آدم ها هم با توجه به میزان عمق فلسفی که دارن این سطح بندی ادامه داره. حالا شما بگو فهم و درک. منظور مشخصه و کلمه درست هم همون فلسفه هست. بازم بگم که کل این بحث رو نباید با علم فلسفه قاطی کرد. اون ربطی به این نداره و فیلسوف ابله هم کم نداریم.
در مورد دین هم ممکنه خیلی ها توی دسته بندی اون بال ها دین رو نیارن. خب مشکلی هم نیست و اونا یا به این بال نیاز ندارن یا ازش استفاده نمی کنن. اما آدمیزاد با دین داری هم به شکلی از کمال می رسه . انسان مومن به هر چیز چرندی هم که معتقد باشه آرامش و ثبات و سکونی داره که رشک برانگیزه. خودش رو به یک سری طناب بسته و قرص و محکمه. می تونه بر رنج و مصیبت غلبه کنه. می تونه طغیان کنه و بجنگه. خلاصه اینکه می تونه مثل آدم زندگی کنه. توی هر مکتب فکری که باشین اینا ارزش هست. از دیدگاه خودش هم زندگی با معنایی داره و فلسفه اش از تعابیر و الهامات و القائات دینی غنی شده اس. گیرم که افکار و انگیزه هاش به نظر من و شما جفنگ بیاد. البته در مورد اینایی که فکر می کنن دین دار هستن و ادعاشو دارن همینقدر بگم که : آن را که خبر شد خبری باز نیامد و این مدعیان در طلبش بی خبرانند.
در مورد علم تکلیف معلوم تره. همه ما به نحوی به آدم اهل علم احترام می ذاریم و مثلا انیشتین و نیوتن رو آدم های به کمال رسیده می دونیم. لا اقل در زمینه علمی خودشون. علم هم بالی هست و میشه تا جاهایی باهاش بالا پرید. اما خب این علم باید بتونه اون فلسفه رو غنی کنه. عالم بودن به تنهایی تضمین نمی کنه به اینکه درک و فهم ما از زندگی بهتر بشه و به کمالی برسیم. اصولا داشتن علم به خودی خود فضیلت نیست. علم هم ابزاری هست برای فهم بهتر. یاز سطوح این فهم باید در نظر گرفته بشه. اون وبلاگ نویس چای داغ خور مثلا ممکنه تو علم اقتصاد خیلی هم صاحب نظر باشه و روزی هم استادی و صاحب کرسی و این چیزها. لکن وقتی قرار باشه درک و فهمش رو بسنجیم اتفاقا نباید ازش سوالات اقتصادی کنیم. باید بپرسیم راجع به برخورد آقایون با خانوم ها در ایران نظرت چی هست و لطف کن فلان کاری که فلان زمان کردی رو امروز نقد کن. عیارفلسفه آدم اینجوری به دست میاد.
در مورد هنر داستان سخت تره. از طرفی هنر چیزی نیست که الزاما با تمرین و ممارست به دست بیاد. هنر یک جور تلاش برای خداگونگی هست. یعنی خلق کردن و ساختن چیزی از هیچ. روح دمیدن توی چیزی. حالا چه بوم نقاشی چه صحنه تئاتر. به همین دلیل هم هنر می تونه میون بری به کمال باشه. یا چیزی مثل فنر. اما هنربه عنوان بال پریدن کلا ابزارخطرناک تریه. خیالات و رویاهای آدمی بهش میگه آخ اگر من نویسنده معروفی بشم. یا بازیگر خاص و شاخصی بشم. یا نقاشی کنم در حد مثلا ون گوک. و نهایتا این رو هدفی می دونه. سالها هم ممکنه مرارت بکشه و آثاری هم خلق می کنه. استاد استادان هم ممکنه بشه در یک هنر. حالا آیا این کمال هست؟ نه آقا جان. هنر اصیل می تونه به مخاطب امکان این رو بده که افق های بزرگ تری رو ببینه. احساسات بشری مخاطب رو بیدار کنه و در نهایت اثری روی فلسفه و برداشتش از زندگی بذاره. به همین دلیل ساده که امکان تجربه کردن بیشتر رو فراهم می کنه. مثل اینکه با خوندن یک رمان انگار دو بار زندگی کردی. اما شخص هنرمند اگر هنر هدفش شد عمرش رو هدر داده. هنری که ارائه داده خارج از خودشه. تاثیری روش نداشته و به فلسفه متعالی تری نرسیده. صد تا مثال داریم از هنرمندایی که کالانعام بل هم اضل. اسم نمی برم که خاطر کسی مکدر نشه. هنر به تنهایی انسان ساز نیست. این نکته مهم هست و اگر هنری داری مراقب این چاله باش.
در نهایت اینا چهار تا بال هست. اگر می خوای بپری باید یکی دوتا داشته باشی. حالا شما ببین در هر کدوم از این بال ها کجایی. اگر دوست داری هدفی تعریف کنی در زندگی برای خودت کدوم جولانگاه رو بیشتر می پسندی؟ اگر مثل من هنر شاخصی نداری که امیدوار بشی تو رو بپرونه، از علم هم بهره ات در حد لیسانس دانشگاه آزاد ابرقو هست، دین رو هم در تلافی رفتار جمهوری اسلامی با معترضان انتخابات گذاشتی سر چاه و سیفون رو کشیدی و نهایتا فلسفه زندگی ات هم بر مبنای چرخیدن توی وبسایت ها و خوندن پ ن پ و سر زدن به فیسبوک و اینها شکل می گیره و تغییر می کنه .. خب به تعاریف معلم ما از زندگی ارجاعت میدم و خلاصه اش اینکه گوساله آمدی و گاو خواهی رفت.