ریشه خیلی از این خودخوری ها و حرص زدن ها و دشمنی کردن ها این هست که خودت رو نپذیرفتی. فرض بگیریم که به خدا اعتقادی نداری که خیلی هم عجیب نیست، مساله اینجاست که تو محصول طبیعت هستی. یک سری مولفه مثبت و منفی در تو جمع شده که قاعدتا خودت ننشستی انتخابشون کنی. منم اگر به دست خودم بود دماغ کوچیک تری رو انتخاب می کردم و می دونستم هم که چه چیز بزرگ تری به دردم می خوره! رنگ پوست و چشم و مو رو هم با دقت بیشتری انتخاب می کردم و ایضا هوش و حواس و سایر مشخصات . اما داستان اینجاست که ما سهم و نصیبی از زندگی داستیم و اینی شدیم که هستیم.
ما هر کدوم چیزکی از هر چیزی داریم و بر اون مبنا باید از خودمون توقعاتی داشته باشیم. فارغ از توانایی های طبیعی، ظرفیت مون برا تلاش کردن هم مشخص و محدوده. ظرف انگیزه هامون هم معلومه و نهایتا همه اینا با هم به اتفاق خیلی چیزهای دیگه امکاناتی برای ما فراهم می کنه و میدونی برای زندگی میده. نکته اما اینجاست که ما با نشناختن و اغلب با نپذیرفتن اونی که هستیم در یک عذاب و شکنجه دائمی زندگی می کنیم و خودومون و اطرافیان رو بد آزار می دیم.
من هم می دونم که شانس و اقبال هم هست، تصمیم و اراده دیگران هم هست، رفیق بد و زغال خوب و جمهوری اسلامی و دخترای دانشکده شیمی هم هستن. حرف من ولی بر می گرده به اون قسمتی که دست خودمونه.
این همه حرص و ناراحتی چرا در تو جمع شده؟ از کی می خوای انتقام اینی که هستی رو بگیری؟ کسی تقضیری نداره در مورد نداشته هایی که دست خودت نبوده. خدا رو قبول داری؟ بگو تقدیر بوده قبول نداری بگو تصادف. در نهایت فرقی نمی کنه. خودت رو قبول کن و آروم بگیر و اینقدر دست و پا نزن. زندگی کن و خوشحال باش که از بین چند میلیون احتمال نبودن تو اینقدر شانس داشتی که در قواره آدمیزاد بیای بیرون. پس سعی کن آدم بشی.

0 comments:
Post a Comment